زمستان را اضافه میکنم به شهر تازهام
تا یادم بیاید
در خیابانِ شرجی
این گوشیِ کهنه هم بیشتر زنگ میزد
پیکان پدر
مسافران گرمتری را جابهجا میکرد
ادامه میدهد:
«اما مردها
با شکستن حتا یک قلب کوچک
به زشتترینِ جانوران مسخ میشوند»
پیاده میشوم
تا در ادامه راهراه ببینم افق را
پرتقالِ شعلهوری را
افتاده پشتِ ساختمانهای خاکستری
از پله پایین میروم
ارواحِ دربهدرِ درگذشتگان-
سربهسر مسافرانِ مترو میگذارند
حالا شب از غروب تر از ابرها شده است
پاگرد پلههای خیس
فکر تازهای در من میریزد
باید به سالهای قبل برگردم
پدر پرتقالِ تازه خواهد گرفت
پوستکنده بگویم
این شهر
خیلی هم جایِ مزخرفی نبود
اگر و تنها اگر
تو را داشت...
برچسب:
نویسنده: ساناز رستمی