خرید بک لینک

نویسندهٔ تاریخ بیهقی نوشته است: «و همگان رفتند و جایی گِرد خواهند آمد که رازها آشکارا شود.» این جهانِ درهمآمیخته انباشته از کتمان و رازهای پنهان است. گویی که هر چندوقت یکبار نوبت به مصرع «ما را به آب 1 شبوروز 1» میرسد. بعد تمام کلمات سیاه از روی کاغذهای سفید برمیخیزند و دور سر آدم میچرخند. دهانهای بسته سراسر چشماند. سکوت به صدا نگاه میکند، بی شرمساری. صدای نمناکِ فروغ از لابهلا و سُلبهفای پیانو به گوش میرسد: «چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچوقت زنده نبوده است؟» سپس به زن چه میتوان گفت؟ به زن که زنده بود و زیباییِ غمگینش را در کیف کوچکش میان مداد و رُژ جا گذاشته بود.
ما از چهارراهِ قبلی از سنگفرش ویژهٔ نابینایان، پیادهرو را گز میکنیم تا میدان بعدی. سینما تعطیل است. تئاتر تعطیل است. تو روی استیج ایستادهای و گریه میکنی. چیزی نمیگذرد که دو بالِ سفید درمیآوری و میخندی. باز چیزی نمیگذرد که از زمین فاصله میگیری و مینشینی روی ماهِ آسمان را میبوسی. حالا ما گریه میکنیم که هر روزْ هنگامهٔ تازهای است. آیا نوبت به خندیدن ما میرسد؟ باز فروغ است که لحن دختربچگیاش را به یاد میآورد: «آیا دوباره روی لیوانها خواهم رقصید؟ به مادرم گفتم: دیگر تمام شد. گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد. باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم.» تو روی استیج نیستی وگرنه شاخهگلی، برگ چناری، چیزی... شهریور تمام شد. پاییز سررسید را زرد کرد. فصلِ فقدان است. همه غمگیناند، حتی آنها که انکار میکنند. آنها که نمیدانند غمگیناند.
همهچیز رو به آبادی میرود و تنها یک ویرانی نهایی در انتظار زمین است. ما باز همدیگر را خواهیم دید. دستهدسته؛ اما تو میدانی که ما جای دیگری میرویم دور از جنتِ آنها. بیا! دیر یا زود «بیا و کشتی ما در شط شراب انداز.» حالا که بال درآوردهای به بالها امان نده. ستاره به ستارهْ طرهات را به باد بده، گیسات را به آب. حالا که میتوانستی آرام بگیری و نگرفتی. حالا که از آن بالا به ما میگویی؛ گریه نکنید. گریه نکنید تا جواب من را به سؤال بشنوید. سؤال: «و آنگاهکه از دختر زنده در گور شده پرسيده شود، كه به كدامين گناه كشته شده است؟»
مسیری که بیهوده رفته بودم را برمیگردم. با بارِ یک کتاب در دست. کتاب قصهای که امشب میخواهم آن را مثل غصه بخورم. مثل رانندهٔ تاکسی که دستش را روی پنجره گذاشته و به خورشید نگاه میکند که در زمین فرو میرود. مثل اذان که از گلدستهٔ پر میکشد. مثل ضبطصوت که میخواند: «مثِ پروانهای در مشت. چه آسون میشه ما رو کشت.»

برچسب: نویسنده: ساناز رستمی تاريخ: شنبه 16 مهر 1401 ساعت: 6:47

صفحه بندی