
انگار در قلبم اتفاقی افتاده، شاید یک خارِ خلندۀ سهسر از مسیری که یکی از زخمهایم باز کرده، به قلبم راه یافته. اما این استعاره است. اگرچه هیچ شیء بیرونیای درون قلبم نیست، بااینحال چیزی از بیرون به آن آسیب زده است. میخواهم به پزشک مراجعه کنم، میگذارم کمی درد بکشم.
چند روز پیش اهواز بودم. آب که بالا آمده بود، پایین رفته بود. از دکّۀ کِنار پل سفید یک اسپرسو خوردم و آرام سُر خوردم زیر پل. تیرِ تابستان بود و صلاتِ ظهر. بیخانمانی روی تکه مقوایی خوابیده بود و پتوی پوسیدهای کشیده بود رویَش. گفتم سلام. با تردید سرش را پایین آورد. خواستم عکس بگیرم، نگرفتم که راحت باشد. پیادهرو را گرفتم رفتم سمتِ پل پاییندست. پیادهرو، همه، گِلولای بود. یک ماهی مرده دیدم روی سنگفرش. تلفن همراهم را درآوردم و سعی کردم عکسی از آن بگیرم که بافت سنگفرش و گِلولای هم در تصویر بیاید. از نتیجه راضی نبودم، اما جدا از عکسی که گرفته بودم، تصویری که آنجا بود، کامل بود. خودش همانطوری کامل بود. انگار چیدمان شده باشد. فردایش همۀ عکسهای روی تلفنم بهاشتباه پاک شد. حالا حافظهام خالیست.
اگر قلب من ساعت باشد، زمان را درست نشان نمیدهد. اگر قلب من موتور یک کارخانه باشد، محصولاتش به نصف کاهش پیدا کرده و شاید از این هم کمتر شود. میلی به چیزی ندارم و آنچه به آن مایل بودم مرا سخت آزرده است.
مثل این است که بخواهیم چیزی را که سالها با ما بوده کنار بگذاریم. انگار یک کتابخوان را مجبور کنند که دیگر کتاب نخواند: «اگه یه کتابِ دیگه بخونی، کتاباتو آتیش میزنیم. اگه یه خط دیگه بخونی، همۀ کتابای جهانو آتیش میزنیم. اگه تنها یک کلمۀ دیگه بخونی، خودتم آتیش میزنیم.» این شوخیها هم فایده ندارد.
تلخ نوشتن اما لودگیست. موافق و مخالفِ هدایت نوشتن از یک دست است. این جملاتِ کوتاهِ منقطع چه میخواهند بگویند؟
دیگر نمیتوانم شعر بنویسم. اینرا که الآن میگویم، ممکن است پنج دقیقۀ دیگر یک شعر بنویسم. آیا آنوقت من دروغگو محسوب خواهم شد؟ هزار نُت در سَرم میچرخد، باید آهنگی بسازم. میخواهم یک فیلم بسازم، اخطارش را به تمام جهان میدهم. میخواهم یک زبانِ دیگر یاد بگیرم و مابقیِ عمرم را ترجمه کنم؛ پس بهتر است تمام مترجمانی که همیشه یک جایی از کارشان میلنگد مراقب باشند. میخواهم عکسهایی بگیرم که تمام جهان را پر کنند؛ اما وقت هیچیک از این کارها را ندارم، چراکه باید آخرین رمان جهان را بنویسم. نمیتوانم شعر بنویسم، اما بههرحال من تنها شاعرم. چه آن جایزه را گرفته باشم، چه نه. چهقدر «چه نه» عجیب است.
دیشب سیاوش زنگ زد. من نمیدانم باید با او چگونه حرف بزنم. احساس میکنم که با هیچکس آنطور که باید حرف نزدهام. بیشتر آدمها انتظار دارند، تنها گوش دهی و مثل بُزِ اخفش سرت را بهنشانۀ تأیید بجنبانی. در غیر این صورت هیچ. سیاوش واقعاً گوش میدهد. میخواهد نظرت را بداند؛ و این کار را سخت میکند. توی ذهنم کلمهها اینور و آنور میپرند. اگر آنها را به زبان بیاورم، پراکندهگویی کردهام. اگر آنها را کنار هم بچینم، کلیشهگویی میشود. میشود ساعتها کلمۀ حوصلهسربَر پشت سر هم ردیف کرد که در ظاهر هیچ ایرادی هم نداشته باشند، اما هیچ چیزی هم نداشته باشند. اینطوری سیاوش کلافه خواهد شد. او دنبالِ حرفهای تازه است. در کلمات پیِ هیجان میگردد. او در نوشتن آنقدر بیباک است که این گمان میرود یکی را به استهزا گرفته. چهطور بگویم. انگار یک پادشاه از روی اسب به ملازمان خیره شود و آنان ندانند قصد مطایبه دارد یا پاکْ جدّیست. تا جایی که میتوانم کلمات درخوری ردیف میکنم، اما باز راضی نیستم. به او نمیگویم که قلبم مجروح است. او دوست دارد شاد باشد. من هم همین را میخواهم.
یاد روزی که به لنگرود رفته بودم میافتم. در مسیر سراسر مِه بود. کوهستانْ سبزِ چای. از آنجا به دریا رفتم و برای اولین بار دریای شمال را دیدم. آیا آن دریاچه بود؟ خیلی باید از بالا نگاه کنی که قبول کنی آنهمه وسعت یک دریاچه است. ما همه روزی به فضا خواهیم رفت و به مقیاس زمین ایمان خواهیم آورد. زنومرد جوانی در ساحل نشسته بودند و کودک خردسالشان شِنبازی میکرد. از زنومرد جوان اجازه گرفتم تا از دختربچهشان عکس بگیرم. آنها میبایست اهلِ همان اطراف میبودند، پس چرا آن کودک اینهمه شیفتۀ دریا بود. خودشان چرا اینطور به دریا زل زده بودند؟ آیا دریا هیچگاه معمولی نخواهد شد؟ آنروز قلبم بهتمامی میتپید. از همهچیز عکس میگرفتم. حلزونهای درشت بر بافت سیمانیِ خانههای ساحلی. ابرهای سفید پراکنده. از یک برگ قرآن لای صدفها، که آنرا به دریا انداخته بودند و بازگشته بود. از خط افق. جایی که دریا به آسمان میرسید و اسکلت هیچ ساختمانِ نیمهکارهای نبود. مارک روتکو باید زیاد به دریا نگاه کرده باشد. و از چند جوان که آمده بودند کنار ساحل می بزنند.
باید زندگی را دوام بیاورم و این را به هیچکس نگویم. امروز در جهانی زندگی میکنیم که دردِ قلبِ ما، دردِ روح و روان ما و تمامی زخمهای ما برای آنانکه فاقدِ این زخمها هستند یک مزیت است. آنها دربارۀ زخمهای ما حرف میزنند و بر آنها میافزایند. بهاینترتیب طوری نشان میدهند که، ازآنجا که روح و قلبشان هیچ جراحتی ندارد، انسان کاملاند. ما – تمامی مجروحان – باید زخمهایمان را پنهان کنیم و دربرابر تمام بیعیبان استوار بایستیم. آه ای کاملانِ پاکدامن! چهقدر فخر فروختید.
آنچنانکه در فیلم ویریدیانای لوئیس بونوئل میبینیم؛ نیچه نیز میخواست نظام اخلاقی پیش از خود را فروبریزد تا بنای تازهای طرحریزی کند. او علاوه بر هرآنچه که مسیحیت آنرا اخلاقی مینامید، آنچه را که جامعه نیز اخلاقی میخواند، رد میکرد. برای نمونه احساس شفقت به بیچارگان. خُب، اما نیچه هنگامیکه در شهرِ تورین آن اسبِ بیچاره را زیر بارِ گاری و شلاقِ گاریچی دید، از فرط شفقّت فروریخت و تا دهسال سخن نگفت و چیزی ننوشت تا رفت؛ البته آنطور که بلاتار در فیلم اسبِ تورین به ما یادآوری میکند، جز اینکه گفت: مادر من احمقم! میدانم که نیچه در تورین به ما پیوسته بود؛ اما دربارۀ بونوئل متعاقباً گپ میزنیم.
فردریک نیچه با قدمهای سریع از دانشکدۀ کارلو آلبرتو خارج شد. شاید قصد پیادهروی داشت، یا شاید میخواست به ادارۀ پست برود، تا نامههایش را جمع کند. در نزدیکی او، یا شاید خیلی دور از او، یک درشکهچی با اسب سرکشش مشکل داشت. او هرچه تلاش میکرد، اسب حرکت نمیکرد. سرانجام گفت: جوزپه، کارلو، اتورِه...
کاسۀ صبرش سرریز شد و اسب را شلاق زد.
نیچه از میان ازدحام مردم جلو رفت و به این صحنۀ وحشیانه خاتمه داد. درشکهچی از شدت خشم، کف بر لب آورده بود. نیچه - با سبیلهایی درشت و ضخیم - ناگهان درون درشکه پرید و درحالیکه بغض گلویش را میفشرد، دستش را دور گردن اسب انداخت. همسایهاش او را به خانه برد. دو روزِ تمام بر روی کاناپه، خاموش و ساکت دراز کشید. تااینکه زیر لب، آخرین کلماتِ لازم را گفت:
ـ «مادر من احمقم!»
و پس از آن، ده سال، آرام و مجنون زندگی کرد، درحالیکه مادر و خواهرش از او مراقبت میکردند. از اسب، ما هیچچیزی نمیدانیم...
نریشن آغازین فیلم «اسب تورین»
واپسین فیلمِ «بِلا تار»
این من را به یاد «جنایت و مکافات»، اثر ارزشمند فئودور داستایفسکی میاندازد. در فصل پنجمِ بخشِ اول این رمان، چنین نوشته شده است:
عجیب است که به این گاری سنگین، اسب کوچکی بستهاند که خیلی لاغر و نحیف است. یکی از این یابوهای مردنی روستایی که بارها دیده بود به دشواری گاری هیزم یا علوفه را میکشند و رعیت هم مدام شلاقشان میزنند و بیرحمی را به جایی میرسانند که حتی شلاق را به پوزۀ ظریف و چشمهای حیوان میکوبند و حیوان بینوا هم با اندک قوایی که برایش مانده میکوشد گاری را که در گل گیر کرده بیرون بکشد. موقعی که بچه بود، همیشه از دیدن این صحنه گریهاش میگرفت، آنوقت مادرش با عجله او را از کنار پنجره دور میکرد.
«جنایت و مکافات»؛ فئودور داستایفسکی.
میخواهم فقط یک مورد را به پراکندهگوییهایم اضافه کنم. هیتلر دستور داده بود که بیماران روانی و معلولان ذهنی را همگی بکشند. احتمالاً او در آینه به خود و خویشان میگفت: ما در سلامتِ جسم و جانیم.
امروز در من چیزی برای همیشه فروریخته؛ اما میخواهم آنرا پنهان کنم و لبخند بزنم.
برچسب:
نویسنده: ساناز رستمی