توی جاده پا میذارم
جادهها رو جا میذارم
خودمُ بالا میآرم
روی زندگی میبارم
رویِ سیمان، یه درختم
بذا فِک کنن که سختم
که بشینم لبِ تختم
پا بذارم روی بختم
باید انتقام بگیرم
ولی از ستیزه سیرم
سرنوشتُ میپذیرم
دوس دارم امشب بمیرم
نمیدونم که رفاقت
کِی بدل شد به حماقت
داره استخونِ طاقت
میشکنه زیر صداقت
خوش به حالتون رسیدید
رنگِ آرامشُ دیدید
کم اوُردم، نبریدید
کم اوُردم؛ بنویسید
راهشو بلد نبودم
شعله رفت و مونده دودم
لحظۀ فرودِ رودم
آخراشه، در حدودم
ته کشیده سررسیدم
من شبُ ادامه میدم
این شبُ من آفریدم
شبِ آخرین امیدم
آقا من مرده تو زنده
من شکستم، تو برنده
نایِ خندهتُ نبنده –
سَرِ کندۀ پرنده
برچسب:
نویسنده: ساناز رستمی