
در گسترۀ ادبیات و انتزاع، هیچگاه برای یک سؤال، یک جواب قطعی وجود ندارد. شاید بههمیندلیل باشد که الزاماً از دانشکدهها و آموزشگاههای ادبیات – هرچند معتبر – یک نویسنده یا شاعر استخراج نخواهد شد. اگر هم بشود، درست بههمیندلیل است که قطعیت و الزامی وجود ندارد؛ اما ما میدانیم که چه ادبیات را به شکل آکادمیک خوانده باشیم و چه خودخوان، میتوانیم به یک نتیجۀ مشترک برسیم: آفرینش از روایت تشکیل شده است. لابد فیزیک یا الهیات آفرینش را شکلپذیرفته از عناصر مورد نظر خود میدانند، اما ادبیات میتواند آن را برساخته از اَشکالی درهمتنیده از روایتهای بیشمار تعبیر کند؛ چرا نکند؟
سالهاست که ماشینم را فروختهام و مدتیست که موتورسیکلتم را دزدیدهاند. این اواخر تصمیم گرفتم یک دوچرخه بگیرم. اینشبها با اهدافی موازی نظیرِ ورزش، امداد به روح و اندیشیدن به رفتارهای گذشته و آیندهام، هر شب، مسیری بهنسبت طولانی از خانه تا یک پارک را به فاصلۀ تقریبی نُه کیلومتر دوچرخهسواری میکنم. در پارک مینشینم و برای اینکه یک ورزشکار صِرف محسوب نشوم، سیگاری روشن میکنم. برای اینکه یک سیگاری مطلق نباشم، اندکی مطالعه میکنم و همچنین برای اینکه تنها یک مخاطبِ ادبیات نباشم روایت یا شعری مینویسم. نوشتن همین مطلب نیز، از این قرار است. مطالبم را در یک دفتر مستطیل عمودی که مخصوص نقاشی است مینویسم. اینطوری نسبت به نوشتن در یک دفترمشقِ خطدار، حس بهتری دارم. بهنظر میرسد با سرد شدن هوا، سروصداها هم کمتر شده که منِ سرمارنج را کاملاً سپاسگزار میکند.
چند شبِ قبل، درحالیکه چند ساعت قبلش هوا کمابیش آرام بود، ناگهان چند رعدوبرق وحشتناک زده شد. باد بسیار تندی درگرفت و باران سختی بارید. خانوادهها، بساطشان را جمع کردند و جوانان پراکنده شدند. برقِ پارک قطع شد و تنها صدای باد، باران و شاخههای درختان به گوش میرسید. در این شرایط، زنی کاملاً پریشان و نگران دنبال دختر خردسالش میگشت و تمامِ وسعتِ پارک را از اینسمت به آنسمت میدوید. من که گوشهای پناه گرفته بودم، چراغ موبایلم را روشن کردم و شروع به گشتن کردم. زنْ نگرانتر از این حرفها بود که به گشتن من اکتفا کند. از من دور و دوباره به من نزدیک میشد. باران شدیدتر و شاخهوتنۀ درختان بیشتر خم میشد. انگار درختان، تلافیِ شلاقهای آسمان را سرِ زمین درمیآوردند. اما صدای فریادهای زن متوقف شد. فکر کردم شاید اتفاق خوبی افتاده باشد که کمی بعد متوجه شدم دخترش را پیدا کرده. یکساعتی آنوضع ادامه داشت، اما زودتر چراغها روشن شدند و باران آرامتر میشد. تمام این لحظات شگفتزده بودم، برایِ اینکه تمامِ چندروزِ گذشته صرف نوشتن و ویرایش دو روایت بودم. در یکی از آنها، تمام ماجرا در حینِ بارش تند باران میگذرد و در دیگری کودک خردسالی گم میشود. حالا دو داستانِ انتزاعی من با یک ماجرای واقعی پیش چشمم گره خورده بودند. ماجرای واقعی؛ اگرچه به پیچیدگی و برخوردار از عناصر داستانهای انتزاعی من نبود، اما میتوانستم بفهمم که درستتر و کاملتر بود. برای نوشتن یک روایت ادبی، نمیتوان یک داستان واقعی نوشت، این دو فضا کاملاً باهم متفاوتاند، بااینحال بههم کمک میکنند. نهتنها واقعیت به ادبیات کمک میکند، بلکه ادبیات و مطالعۀ آن نیز به واقعیت کمک میکند و ایندو مرزهای مشترک دارند.
میخواهم به عقبتر برگردم. چندسال پیش یک تیشِرت خریدم. چندبار در طول اینسالها تصمیم گرفتم آن را دور بیندازم، اما هربار پشیمان میشدم. چند روز پیش که دوباره آنرا پوشیده بودم و در حیاط، روبهروی آیینه ایستاده بودم، نگاهم از عکسِ دوچرخۀ مدلِ شهریای که روی پیراهنم بود، لغزید روی دوچرخۀ مدل شهریای که تازگی خریدهام. درخششی در ذهنم گفت: هان! تو باید این تیشرت با تصویر دوچرخه را نگاه میداشتی تا زمانی که یک دوچرخه بخری، همان مدل را. نه یک دوچرخۀ مثلاً کوهستان یا توریستی. به آیینه نزدیکتر شدم. روی تیشرت و بالای تصویر دوچرخه با حروف درشت لاتین نوشته شده است: ROLLER. داخل O ی کلمه، با رنگ نارنجی عدد 35 نوشته شده بود. خب، من امسال سیوپنجساله شدهام. تا اینجا همهچیز نعلبهنعلِ واقعیت است. اما آنچه که ذهن من به شکل دیگری روایت میکند، چیزی شبیه جادو است. من که در طول یک سال چند پیراهن میخرم و چند تا دور میاندازم، چرا اینیکی را بیش از پنج سال نگه داشتهام. چرا شکافخوردگی یقهاش را دوختهام؟ روزی که آن پیراهن با تصویر دوچرخه و عدد سیوپنج را خریدهام، کسی یا چیزی قصد داشته به من بگوید که در 35 سالگی یک دوچرخه خواهی خرید. آیا اینطور بوده؟ چرا من دوست دارم داستان بسازم؟ چرا من میخواهم داستان یا شعر بنویسم؟ نمیدانم. اما قطعاً دانشکدۀ ادبیات نه توضیحی برای این ماجرا دارد و نه میتواند در آن دخالت کند...
برچسب:
نویسنده: ساناز رستمی