خرید بک لینک

به مدرسه که میرفتم - تمام دورۀ راهنمایی و دبیرستان - شاید نزدیکای بهار که میشد گلّههای 1 از سمتی از حیاط وارد و از سمتی دیگر خارج میشدند. شاید صدها پروانۀ زرد رنگ با خالهای سیاه. آنقدر زیاد بودند و در سطح پرواز میکردند که میتوانستم با مشت زدن به ایلشان یکیدوتا از آنها را به چنگ آورم. اما بعضی از بچه که خشنتر بودند یک شاخه از درخت اکالیپتوس را میکندند و با یک ضربۀ بیهوا تقریباً دوسوم آنها را نقش زمین میکردند. حالا که فکرش را میکنم، باید ناظم مدرسه به جای تمام گیرهای بیهودهای که به ما میداد، از ما میخواست این کار را متوقف کنیم. دیگر بهندرت این پروانهها از حوالی شهر عبور میکنند. یکبار که از شهر خارج شده بودم چندتای آنها را روی آسفالت دیدم. نزدیکتر که شدم فهمیدم مردهاند. این پروانههای زرد آنقدر کم میشوند، آنقدر میمیرند که روزی نسل ما به یاد هم نخواهد آورد که مختصات جنایتمان چهقدر بود. زرد؟ با خالهای سیاه؟ بیش از صدتا؟ نزدیک دویست یا سیصد؟ اندازۀ همۀ بچههای مدرسه؟ ما اینکار را با آنها کردیم... اگرچه نمرۀ انضباطمان عموماً بهدلایل دیگری کم میشد. حذف آسان ما امروز؛ شاید تاوان روزهای پروانهکشی باشد. اینروزها ترانۀ ایرج جنتی عطایی را زیاد زمزمه میکنم:

مثل تصویر ماه تلخ تبعیدی
که رو تالاب این بیراهه افتاده
مثل این ساکت دلگیر آواره
که تن وا کرده رو دلتنگی جاده

مارو با قطرۀ اشکی، میشه لرزوند و ویرون کرد
مارو با بوسۀ شعری، میشه ترانه بارون کرد

مثل پروانهای در مشت
چه آسون میشه مارو کشت
مثل پروانهای در مشت
چه آسون میشه مارو کشت...

پناهی نیست جز آواز
رفیقی نیست جز دیوار
کجایی ای چراغ عشق
منو از سایهها بردار

مثل پروانهای در مشت
چه آسون میشه مارو کشت

پروانه


برچسب: نویسنده: ساناز رستمی تاريخ: چهارشنبه 25 بهمن 1396 ساعت: 19:09

صفحه بندی