صد سال از زادروز اینگمار برگمان میگذرد و او همچنان یکی از ژرفترین شکافهای ممکن را در هنر و اندیشۀ جهان ایجاد کرده و بهجا گذاشته است. میشود گفت بیشترین تأثیر، اما میگویم ژرفترین شکاف. او در ساحت هنر تأثیر گذاشته، فاصله ایجاد کرده، رد و تأیید شده، شاعرانگی کرده، نظر به فلسفه داشته و منظور فیلسوفان بوده و بیشتر این شکافها را با کارگردانی تأترها و فیلمهایش ایجاد کرده است. تصمیمی که در برههای از زمان در ایران، برای برابرِ هم قرار دادن آندره تارکوفسکی و آلفرد هیچکاک گرفته شد، برای من منطقی نیست؛ اما اینطور هم فکر نمیکنم که نمیبایست دو فیلمساز را با هم مقایسه کرد. ازاینرو برای من سینمای برگمان روبهروی سینمای تارکوفسکی قرار گرفته است. اگر بشود خطی که مسیح، پیشِ روی مریم مجدلیه کشید را هرجای دیگر نیز کشید و از آن خطِ روی خاک، کارکردهای دیگری بَرگیری کرد، اینجا – در ذهنم – خطی کشیدهام که یکسویش تارکوفسکی و سوی دیگرش برگمان ایستادهاند. ایمان و شک در برابر هم. بیگمانداشتِ فضیلتی یا رذیلتی. با کنار گذاشتن گواهی تارکوفسکی – در کنار گواهی فیلمسازانی چون وودی آلن، لینچ، فُنتریه، کوبریک، کیشلوفسکی و... – دربارۀ تأثیر از برگمان و ساختن فیلم «ایثار» در سوئد (جایی که برگمان بیشتر فیلمهایش را ساخت بهعلاوۀ بازی بازیگر اصلی فیلمهای برگمان در «ایثار»)؛ و همچنین ابراز شیفتگی برگمان از دیدن اولین فیلمِ تارکوفسکی، اینجا من نظر به اختلاف عمیق ایندو دارم.
برگمان میگوید: «به عقیدۀ من زمانی که هنر از مقولۀ بندگی و پرستش خداوند فاصله گرفت، بخش اساسی خلاقیت خود را از دست داد. درواقع بند ناف خود را پاره کرد و حالا به زندگی سترون خود در چرخۀ تولید و از بین بردن خود ادامه میدهد. در روزگاران قدیم هنرمند بهصورت گمنام و فقط برای خدا کار میکرد. او زندگی میکرد و میمرد بدون آنکه از دیگر هنرمندان مهمتر یا بیاهیمتتر باشد. عباراتی مانند ارزشهای ابدی، ابدی بودن یا شاهکار در مورد او کاربرد نداشت. توانایی آفرینش موهبتی الهی بود.»1 این عبارات نادر برگمان بیش از آنکه معطوف به هنرمندان روزگاران قدیم باشد، مربوط به خلاء ایندست صفات در هنرمندان روزگاران جدید و از میان آنها بیش از همه خود برگمان است. بهوضوح در فیلم «همچون در یک آینۀ» برگمان، آنچه سایۀ سیاهش را بر ایمان افکنده، شک است. اگرچه در سکانس پایانی، مینوس از ذوق و شگفتی با خود میگوید: پدر با من حرف زد، اما آنچه از شکافِ دیوار اعتمادِ کارین بیرون میآید، نه یک اعجاز، که یک عنکبوت است. عنکبوتی که سر از هیچیک از فیلمهای تارکوفسکی در نیاورده بود. ما معجزه را با جابهجا شدن یک لیوان روی میز در فیلم استاکر و نجات بشر را با از خودگذشتگی در فیلم ایثار میبینیم. بااینحال این بهمعنای گسست مطلق برگمان و تارکوفسکی نیست. آنها – هر دو – در دایرۀ آغشته به نور و تاریکی سفر میکنند. در عصری زندگی میکنیم که کسی نیست تا خطی روی خاک بکشد. مُرَکب سیاه در شیر سفید ریخته شده. برگمان و تارکوفسکی به دنیای هم وارد شدهاند و تنها یک برایند کلینگرانه که منتج از پژوهشی درباب جزئیات سینمای این دو است، دریافت درستی از جهان و انگارههایشان به ما خواهد داد. اما از این کنجکاوی و ریزشدن نیز باید گذشت. آنچه بیش از یک پژوهش دانشگاهی نیاز است، نزدیک شدن به جهان این دو فیلمساز است. تا جایی که خوانش صحیح از این دو جهان تبدیل شود به امر و درگیری شخصی. ما ناگهان خود را یکسوی خط خواهیم دید. بعد خواهیم گفت که من حس میکنم تارکوفسکی... یا حس میکنم برگمان...؛ علیرغم اینکه شواهد نشان میدهند ایندو شیفتۀ سینمای هم بودند، اما من بیش از هرچیز این خط را حس میکنم. خط بهمثابه حد. حتی بیآنکه بخوانم تارکوفسکی میگوید: «وقتی برگمان از خدا سخن میگوید، چنین وانمود میکند که او ساکت است. که او آنجا نیست. از اینرو هیچ وجه اشتراکی با من ندارد.»2 پس بهاینترتیب تفاوتی میان واژۀ وجهاشتراک و تأثیرپذیری هست. البته در ایران سوءتفاهمهایی دربارۀ هردو واژه وجود دارد. مقایسۀ تطبیقیِ این دو فیلمساز هم بهشیوۀ پژوهشیِ دانشگاهی و هم دریافتهای حسی و شخصی به ما کمک خواهد کرد که نسبت به خطِ گسست، که لزوماً خطی راست نیست و میتواند بهمیزان آمیختگی مُرکب در شیر انحنا داشته باشد آگاهی بیشتری بهدست آوریم. آگاهی نسبت به آنچه از تفاوت و تشابه که در پرسونای برگمان و آیینۀ تارکوفسکیست. یا آنچه در توتفرنگیهای وحشی و نوستالوژیا یافت میشود. همچنین آنچه از طبیعت در کشورهای اسکاندیناوی و روسیه هست. ابتدا میبایست مهرۀ هیچکاک را حذف و مهرۀ برگمان را پیش روی تارکوفسکی قرار دهیم و جملۀ «قضاوت نکن» را فراموش کنیم...

1. برگمان از زبان برگمان، ترجمۀ بهروز سلطانزاده، نشریۀ سینما و ادبیات، شمارۀ 65، سال 1396، صفحۀ 12.
2. گفتوگو با تارکوفسکی، جان جیانویتو؛ ترجمۀ آرمان صالحی، نشر شورآفرین، تهران: 1392.
