خرید بک لینک

ما که صغیر بودیم

ما صغیران تو بودیم

آنگاه که داستانِ آن گنجشک را میگفتی

گنجشک نیز صغیر بود

تو به من میگفتی «رولَه»

من به تو میگفتم «بیبی»

بیبی دلام گرفته نیستی

تو مردهای و من گنجشکِ توام؛ پربسته

یادم نمیرود که آمدم و دیدم

تنهایی و شمعی روشن کردهای و گفتی برای حسین است

کجایی که شمعی برایم روشن کنی

دخیلی ببندی به پنجرهی مقدسی

دلام گرفته بیبی

دیگر سنجاقکی روی بند رخت نمینشیند

گربهای زیر نارنج نمیزاید

و دستههای پروانه که میآمدند توی حیاط، نمیآیند

زمانه پس از تو ستمگرتر شد

شام، خرابتر شد

و از تو تنها یک عینک ماند

که گلهای قالی را درشتتر نشان میدهد

روسری رنگرنگات را سر کن

بیا بریم کِنارِ دِز

پای کُناری بشینیم با اهالی

تا تو از توی کیفتات یکمشت مشکلگشا به من بدهی

قصهی گنجشک صغیر را بگویی

تا سنجاقکی بیاید بنشیند روی لیوان چای

grandmother

برچسب: نویسنده: ساناز رستمی تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1396 ساعت: 2:49

صفحه بندی