خرید بک لینک

Loneliness

آدم هیچوقت نباید کارِ درست را انجام دهد، باید کاری را که فکر میکند درست است انجام دهد. انجام دادنِ کارِ درست، خطرناک است؛ خرابکاری است. اما اگر فکر کنی کار درست را انجام دادهای، میتوانی شرمگین نباشی. انتخابِ تنهایی، شاید کارِ درستی نباشد، اما اشکالی ندارد اگر فکر کنی کار درستی است. هیچوقت از آنها نبودهام. آنها طوری از قرارهای ملاقاتشان حرف میزنند و به جماعتی که گِرد خود آوردهاند فخر میفروشند که انگار درستترین کار دنیا را انجام میدهند. میانِ جماعت چیست که در اتاقِ یکنفره نیست؟ اگر کُلی کتاب و فیلم و موسیقی داشته باشی، چه نیازی به آدمها داری تا در بطن فراغتات باشند. بگذارید اعتراف کنم، دارم کمی دروغ میگویم. گاهی دوست دارم میان آنها باشم، وسوسهکننده است. گاهی دوست دارم بهجای یک لیوان چای، دو لیوان بریزم؛ بعد وِر وِر کلمه بگویم و بشنوم، اما این میل خیلی زود پرت میشود به فرسنگها دورتر. بهخودم میگویم؛ بسکن. تو باید با همین کتابها و فیلمها کنار بیایی. نیما را هم میخوانم، نوشته است: «آدمی تنهاست با دردی که دارد / مثلاینکه تندخیز ابری به خارستان ببارد.» بودن با آدمها، حرفزدن و درددل کردن با آنها موجب پشیمانی است. آنها به حرفهای تو گوش میدهند، اما چیز دیگری میشنوند. بعضیشان آنقدر مهرباناند که شگفتزدهات میکنند، مطمئنت میکنند که نخواهی توانست، به فضایل آنها دست پیدا کنی. بعضی دیگرشان، مطمئنت میکنند که فروغ درست فکر میکرد، وقتی فکر میکرد «و این جهان به لانهی ماران مانند است.» آنها از حرف زدن با تو، به دنبال رنجهایت میگردند تا به نهایتِ لذت بپیوندند. کار بهجایی میرسد که به دنبالِ لذتِ رنجِ دیگران به قول احمدِ حسینی شاعر «آنها به لاکِ لاکپشت هم سرک میکشند.» مشکل اینجاست که آدمها دارای مکانیسمی هستند که نمیشود آنها را برگزید، یا باید کِنار همهشان باشی، یا هیچکدامشان. میماند اینکه تا کجا، دیوسیرتان را محضِ خاطر فرشتهخویان و البته خویشتن تاب بیاوری. اینکه فرشتهخویان و خود را یکسمت معادله قرار دادم، خودخواهی بهنظر میرسد؛ اما بگذارید خودخواهی باشد. چراکه من هیچوقت به لاکِ هیچ لاکپشتی سرک نکشیدم. بااینحال میپذیرم که من نیز شاید برای دیگری، از دیوسیرتان باشم.

رفتن در میان جماعت، عینِ گذشتن از آتش است. بهاینترتیب، بسیاری اوقات ما ناچاریم در آتش فرو رویم، اما بسیاری اوقات نیز نباید به آن تن داد. رفتن به پارک، سینما، تئاتر، کافه، مِهمانی، عروسی، خاکسپاری، جشنِ سده، سینهزنی، چهارشنبهسوری و ختنهسوران نوزادِ اقوام – فقط به بهانهی باهم بودن – بلاهت محض است. گفتهی تارکوفسکی شاید عجیب بهنظر برسد، اما عمیقاً با او موافقم وقتی در مصاحبهای میگوید: «نميدونم... به نظرم بايد ياد بگيرن در انزوا زندگي کنن و تا جايي که ممکنه با خودشون تنها باشن. به نظرم يکي از مشکلات جوونهاي امروز اينه که به هر بهانهاي سعي ميکنن دور هم جمع بشن و سروصدا راه بندازن و ديوونه بازي در بيارن. اين ميل به دور هم جمع شدن براي فرار از تنهايي به نظرم يک نشانهي بيماريه. هر آدمي از کودکي بايد ياد بگيره که چطور وقتش رو به تنهايي بگذرونه.

اين به اين معني نيست که بايد تنها باشه؛ بلکه نبايد از تنهايي حوصلهاش سر بره. چون افرادي که حوصلهشون از تنهايي سر ميره، از لحاظ عزت نفس در خطر قرار دارن.» جدا از علاقهی علیحدهام به آندری تارکوفسکی گرانقدر، حرفهای او قوّت قلبی است برای خلوتگزیدگان. اینکه اهل فامیل فکر کنند چرا تو ازدواج نمیکنی یا به مهمانیها نمیآیی، یا آنان که میشناسندت بهواسطهی هالهی تنهاییات، به تو گمانهای مختلف ببرند، نباید تو را در این تنگنا قرار دهد که خود را بیندازی در جماعتِ ناهمگون. چه بداقبالیای که فرشتهخویان در جماعتاند و برای زیستن باید در آتش رفت. اما اگر صبح در جماعت میروی، شرمگین مباش از اینکه شب قبل را بهتنهایی در اتاقات و با کتابها و فیلمهایت گذراندهای؛ چراکه اگر به هر طریقِ دیگری میگذراندی، فقط طریقی دیگر بود، نه فضیلتی دیگر...


برچسب: نویسنده: ساناز رستمی تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1396 ساعت: 2:49

صفحه بندی