
ابتدا تصمیم میگیریم. یعنی به لطایفالحیل خویشتن را راضی میکنیم راه بیافتیم. ممکن است سولات زیادی برایمان پیش بیاید؛ از جمله اینکه چرا؟ ممکن است بترسیم. از موجوداتی که در پیادهروها دراز کشیدهاند و مترصد راهروندگان هستند تا به آنها پشتِ پا بزنند. یا اینکه گمانهزنی کنیم درباره مقصد. گلولهای که در استخوان است و آن مینهای مخفی ما را مجاب به نرفتن میکنند. اما فراموش نکنیم، ما باید اگر شده جنازهمان را به دوش بکشیم. بالاخره همهاش هم که به این تلخی نیست. شنیدن صدای علفها و حشرات، زیباست. بوی جلبکها از اعماق جانفزاست. پس سرانگشتانِ دستانتان را به پوستواستخوان پایتان بکشید و حجم عظیمی از امید را به آنها بریزید. پاهایتان را توجیه کنید که چرا تمام پیامبران راه میرفتند. سعی کنید صدای خشخش را از چکچک تفکیک کنید و به کفتارها فکر کنید؛ که چرا میخندند و راه میروند. همچنین گمان مبرید آنها که پا ندارند راه نمیروند، فراموش نکنید راهرفتن پیشازاین که مربوط به پیادهروها و مَعبَرها باشد، در ذهن اتفاق میافتد. وقتی راه میروید به راهروندگانِ در سطح، عمق و ارتفاع فکر کنید و آنها را از دعای خیر خود محروم نکنید...
متن و تصویر
میثم خالدیان
