آلوچه باغ بالا
جرئت داری؟ بسمالله...
اهّمِ اخبار امروز – چه فرقی میکند امروز چندم چه ماهی است... – به سیل در شمال غرب کشور میپردازد. تصاویر نشان میدهد که آبِ مواج، با تمام خشم و عصیاناش ماشینها را مثلِ چوبهای ساحلی بازیچهی خود کرده. تعداد اجساد کشف شده از چهل نفر گذشته، اما ابهام در تعداد و وضعیت مفقودین برای من تلختر و نگرانکنندهتر است. علاوه بر نیروهای امدادی، نیروهای نظامی تلاش میکنند به اوضاع سروسامان بدهند. مسئولین عزای عمومی اعلام کردهاند و طبیعت کموبیش چنگ و دندان نشان میدهد. در فیلمهای منتشر شده، ساکنان روستاهای سیلزده گریه میکنند، بیآنکه به لنز دوربینها اهمیتی بدهند، چراکه آنچه آنها میبینند، در هیچ دوربینی ثبت نخواهد شد. گویا مصیبتدیدگان در ناخودآگاه خویش دریافتهاند؛ اخبار و تصاویر دیگر کارکِرد خود را از دست دادهاند و تنها به گزارش مصائب میپردازند و جز جزئیاتی محدود، از فهم و انتقال رنج قاصرند. بااینحال در همین تصاویر الکن میتوان دید که باران به سیل؛ و سیل به رانش زمین انجامیده. رانش زمین، به انتقال گِلولای قناعت نکرده و سنگهای سنگین را از بالادست به بستر آورده و سپس بر سقف خانهها کوبیده. آب، اگرچه مبدأ حیات نامیده میشود، اما همواره و در هر شرایطی خشم و شرارت خود را نشان داده است. آب، این قاتلِ نرم، پا از بلعیدن شناگران حرفهای در سواحل دریاها و اعماق رودخانهها فراتر گذاشته و جان کودکان بسیاری را در استخرهای با نجاتغریق و حوضهای کمعمق گرفته است. آب، این افسونگرِ جذّاب، به خراب شدن، یورش و فروریختن بر سر انسانها قناعت نکرده و بارها دیده یا شنیده شده که افرادی را به خویش فراخوانده است.
از لابهلای تصاویر منتشرشده در سیلِ شمال غرب ایران، فیلمِ غیرحرفهایای کوتاهی با دوربین موبایل وجود دارد که مرا در بُهت فرومیبرد. نوجوانی که سن او بین 12 تا 14 سال گزارش شده، بر اساس آنچه که سهلانگاری نامیده میشود، بدون توجه به هشدارهای مأمورین امداد و دادوفریادهای مردم، با دوچرخه به دل رودخانه میزند. پسرک، آرام اما مصمم، از بغلِ مردم عبور میکند و در میان آب، رکاب میزند و پیش میرود. تنِ موهوم رودخانه را میشکافد و پیش میرود. آنهم درست به سمتِ پرتگاهی که آب، از سطحِ افقی خویش، به عمقِ عمودیاش فرو میرود. اجازه بدهید، لطفاً اجازه بدهید بگویم این کار سهلانگاری نبوده. سهلانگاری تنها واژهی دَمِدستی رسانههای عجول برای گزارش یک تصویر و شرح یک رخداد است. من هرگونه گمانهزنی دراینباره را محتملتر از سهلانگاری میدانم.
پسرِ نوجوان، آنکه اخبار زودتر از همه فراموشش خواهد کرد، درست چند گام مانده به پرتگاه به دلایلی که فیلم گویای آن نیست، به زمین میافتد. آیا چیزی در آبِ گلآلود به چرخِ دوچرخهاش برخورد میکند؟ آیا تصمیم میگیرد در آن لحظه سوار دوچرخه نباشد؟ درست نمیشود فهمید... بههرترتیب در لبه پرتگاه، با تمامِ تن بر بسترِ آب میافتد. هیاهو و بیقراری ساحلیان؛ همچنین بیتفاوتی و فیلمگرفتن یکنفر در حاشیه [برخلاف و مطابقِ ساحلنشینانِ «آدمهای» نیما.] اوضاع را عوض نمیکند و آب، پسرک را در خود میپیچد و با خود میبرد... هیچکس تا آخرین لحظه تصور و باور نمیکند که پسرک چه اتفاقی را رقم خواهد زد. در لحظهی آخر، صدای مرد میانسالی شنیده میشود که با گویش محلی فریاد میزند: یا پیغمبر، یا پیغمبر...
پسر جان، درست نمیدانم در بستر رود خزیدی یا با آن دستبهگریبان شدی. نمیدانم از آن ماجرا چه طرفی میبستی؛ اما خواستم بگویم آنگونه که مصمم میرفتی از سهلانگاری فاصله بسیار داشتی. حالا ترانهی فروغ را بهتر میفهمم...
علی كوچیكه
علی بونه گیر
نصف شب از خواب پرید
چشماشو هی مالید با دس
سه چار تا خمیازه كشید
پا شد نشس
چی دیده بود ؟
چی دیده بود ؟
خواب یه ماهی دیده بود
یه ماهی انگار كه یه كپه دو زاری
انگار كه یه طاقه حریر
با حاشیه منجوق كاری
انگار كه رو برگ گل لاله عباسی
خامه دوزیش كرده بودن
قایم موشك بازی می كردن تو چشاش
دو تا نگین گرد صاف الماسی
همچی یواش
همچی یواش
خودشو رو آب دراز می كرد
كه بادبزن فرنگیاش
صورت آبو ناز می كرد
بوی تنش بوی كتابچه های نو
بوی یه صفر گنده و پهلوش یه دو
بوی شبای عید و آشپزخونه و نذری پزون
شمردن ستاره ها تو رختخواب رو پشت بون
ریختن بارون رو آجر فرش حیاط
بوی لواشك بوی شوكولات
انگار تو آب گوهر شب چراغ می رفت
انگار كه دختر كوچیكه شاپریون
تو یه كجاوه بلور
به سیر باغ و راغ می رفت
دور و ورش گل ریزون
بالای سرش نور بارون
شاید كه از طایفه جن و پری بود ماهیه
شاید كه از اون ماهیای ددری بود ماهیه
شاید كه یه خیال تند سرسری بود ماهیه
هر چی كه بود
هر كی كه بود
علی كوچیكه
محو تماشاش شده بود
واله و شیداش شده بود
همچی كه دس برد كه به اون
رنگ روون
نور جوون
نقره نشون
دس بزنه
برق زد و بارون زد و آب سیا شد
شیكم زمین زیر تن ماهی وا شد
دسه گلا دور شدن و دود شدن
شمشای نور سوختن و نابود شدن
باز مث هر شب رو سر علی كوچیكه
دسمال آسمون پر از گلابی
نه چشمه ای نه ماهیی نه خوابی
با د توی بادگیرا نفس نفس می زد
زلفای بید و میكشید
از روی لنگای دراز گل آغا
چادر نماز كودریشو پس می زد
رو بندرخت
پیرهن زیرا و عرق گیرا
میكشیدن به تن همدیگهو حالی بحالی میشدن
انگار كه از فكرای بد
هی پر و خالی میشدن
سیرسیركا
سازار و كوك كرده بودن و ساز می زدن
همچی كه باد آروم می شد
قورباغه ها ز ته باغچه زیر آواز می زدن
شب مث هر شب بود و چن شب پیش و شبهای دیگه
آمو علی
تو نخ یه دنیای دیگه
علی كوچیكه
سحر شده بود
نقره نابش رو میخواس
ماهی خواابش رو می خواس
راه آب بود و قر قر آب
علی كوچیكه و حوض پر آب
علی كوچیكه
علی كوچیكه
نكنه تو جات وول بخوری
حرفای ننه قمر خانم
یادت بره گول بخوری
تو خواب اگه ماهی دیدی خیر باشه
خواب كجا حوض پر از آب كجا
كاری نكنی كه اسمتو
توی كتابا بنویسن
سیا كنن طلسمتو
آب مث خواب نیس كه آدم
از این سرش فرو بره
از اون سرش بیرون بیاد
تو چار راهاش وقت خطر
صدای سوت سوتك پاسبون بیاد
شكر خدا پات رو زمین محكمه
كور و كچل نیسی علی سلامتی چی چیت كمه؟
می تونی بری شابدوالعظیم
ماشین دودی سوار بشی
قد بكشی خال بكوبی
جاهل پامنار بشی
حیفه آدم این همه چیزای قشنگو نبینه
الا كلنگ سوار نشه
شهر فرنگو نبینه
فصل حالا فصل گوجه و سیب و خیار بستنیس
چن روز دیگه تو تكیه سینه زنیس
ای علی ای علی دیوونه
تخت فنری بهتره یا تخته مرده شور خونه ؟
گیرم تو هم خود تو به آب شور زدی
رفتی و اون كولی خانومو به تور زدی
ماهی چیه ؟ ماهی كه ایمون نمیشه نون نمیشه
اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمیشه
دس كه به ماهی بزنی از سرتا پات بو میگریه
بوت تو دماغا می پیچه
دنیا ازت رو میگیره
بگیر بخواب بگیر بخواب
كه كار باطل نكنی
با فكرای صد تا یه غاز
حل مسائل نكنی
سر تو بذار رو ناز بالش بذار بهم بیاد چشت
قاچ زین و محكم چنگ بزن كه اسب سواری پیشكشت
حوصله آب دیگه داشت سر میرفت
خودشو می ریخت تو پاشوره در می رفت
انگار می خواس تو تاریكی
داد بكشه آهای زكی !
این حرفا حرف اون كسونیس كه اگه
یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن
خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوكباب دیدن
ماهی چیكار به كار یه خیك شیكم تغار داره
ماهی كه سهله سگشم
از این تغارا عار داره
ماهی تو آب می چرخه و ستاره دست چین میكنه
اونوخ به خواب هر كی رفت
خوابشو از ستاره سنگین میكنه
می برتش می برتش
از توی این دنیای دلمرده ی چاردیواریا
نق نق نحس ساعتا خستگیا بیكاریا
دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی
درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی
دنیای بشكن زدن و لوس بازی
عروس دوماد بازی و ناموس بازی
دنیای هی خیابونا رو الكی گز كردن
از عربی خوندن یه لچك بسر حظ كردن
دنیای صبح سحرا
تو توپخونه
تماشای دار زدن
نصف شبا
رو قصه آقابالاخان زار زدن
دنیایی كه هر وخت خداش
تو كوچه هاش پا میذاره
یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش
یه دسه قداره كش از جلوش میاد
دنیایی كه هر جا میری
صدای رادیوش میاد
میبرتش میبرتش از توی این همبونه كرم و كثافت و مرض
به آبیای پاك و صاف آسمون میبرتش
به سادگی كهكشوی می برتش
آب از سر یه شاپرك گذشته بود و داشت حالا فروش میداد
علی كوچیكه
نشسته بود كنار حوض
حرفای آبو گوش میداد
انگار كه از اون ته ته ها
از پشت گلكاری نورا یه كسی صداش می زد
آه میكشید
دس عرق كرده و سردش رو یواش به پاش می زد
انگار میگفت یك دو سه
نپریدی ؟ هه هه هه
من توی اون تاریكیای ته آبم بخدا
حرفمو باور كن علی
ماهی خوابم بخدا
دادم تمام سرسرا رو آب و جارو بكنن
پرده های مرواری رو
این رو و آن رو بكنن
به نوكران با وفام سپردم
كجاوه بلورمم آوردم
سه چار تا منزل كه از اینجا دور بشیم
به سبزه زارای همیشه سبز دریا می رسیم
به گله های كف كه چوپون ندارن
به دالونای نور كه پایون ندارن
به قصرای صدف كه پایون ندارن
یادت باشه از سر راه
هفت هشت تا دونه مرواری
جمع كنی كه بعد باهاشون تو بیكاری
یه قل دو قل بازی كنیم
ای علی من بچه دریام نفسم پاكه علی
دریا همونجاس كه همونجا آخر خاكه علی
هر كی كه دریا رو به عمرش ندیده
اززندگیش چی فهمیده ؟
خسته شدم حالم بهم خورد از این بوی لجن
انقده پا به پا نكن كه دو تایی
تا خرخره فرو بریم توی لجن
بپر بیا وگرنه ای علی كوچیكه
مجبور میشم بهت بگم نه تو نه من
آب یهو بالا اومد و هلفی كرد و تو كشید
انگار كه آب جفتشو جست و تو خودش فرو كشید
دایره های نقره ای
توی خودشون
چرخیدن و چرخیدن و خسته شدن
موجا كشاله كردن و از سر نو
به زنجیرای ته حوض بسته شدن
قل قل قل تالاپ تالاپ
قل قل قل تالاپ تالاپ
چرخ می زدن رو سطح آب
تو تاریكی چن تا حباب
علی كجاس ؟
تو باغچه
چی میچینه ؟
آلوچه
آلوچه باغ بالا
جرات داری ؟ بسم الله
