بیا دست در دهانم کن
آن غدهی موهوم را از گلو و سینهام بیرون بکش
ببین که محرم و صفر چشمهای من بودند
آنها چیزی را در من زنده نگه داشتند
که هرروز در اتاقم روضه میگیرند
در شکلِ اشیاء اندوه است
در تصاویر تلویزیون
در دایره و مربع هر یک به یک میزان
و هر خطی گریهام را به گریهی بعدی متصل میکند
یکی نیامد از زمین
یکی نیامد از آسمان
سرت را روی دامن موکت بگذار میثم
روی پرزهای گزنده
روی صندلی اتوبوس
تو بادبادکی بترک از نیشهای تجاوز به حریم ناامنت
تو تابهحال چند بار شهید شدهای
تو مزاری نداری، جسدی حتا
تو گنبد و گلدسته نداری جز کلاه و دستهای خستهات
تو با تشریفات تمام برای خودت مرثیه بخوان
تو از ته دل آرزو کن که جنگ تمام شود
تو که میدانی دریا هم جنازهی کودکان را به ماهیها میدهد
تو که دیدی دنیا یک شوخی بود با چشمهایی از خون در مرداب
عطرهای گران و لباسهای تمیز و برجهای بلند
عرقِ کارگران و گونیِ گاندی و اعتیاد در پیادهرو
هیچچیز بر هیچچیز برتری نیافت
قسم به غروب، وقتیکه رگش را میزند
انحنای سنگها و زوایای آجرها
خوردن در رستوران و قی کردن در بیمارستان
گواهی میدهند که اندوه، اصالت داشت و شادی عارضه بود
یا مثل اینکه من او را از میان بقیه
و او مرا در میان بقیه
و ازایندست که شیوههای انتخاب فرق میکنند
و یا اینکه هرلحظه منتظر باشی
کارگردانِ این فیلم
کات بدهد...
برچسب:
نویسنده: ساناز رستمی