در خاکی که آفتاب از همهجا به زمین نزدیکتر است، از مادرم جدا میشوم. روزی که بهدوردست نگاه میکنم، پنبههای نازک برف از خاستگاهی نامشخص پایین میریزند، خود را تاب میآورند و چیزی نمانده به آسفالت تحلیل میروند. پیادهرو جایی است که فکر میکردم اگر بااحتیاط رفتار کنم، معبر امنی است؛ اما یکی از روزهای عبور، یک نقابدار از پنجرهی مجاور به عابران شلیک میکند. گلوله پارهای از تنام را میکند که مابقی عابران آن تکه از تنام را بر سر میگیرند، میبرند و خاک میکنند. روزی دیگر که باد شدّت دارد، ساختمان مجاور دیگری آتش میگیرد و چند مرد نقابدار دیگر خود را درون آتش میاندازند تا عابرانی را از میان حفرههای دود و شعله بیرون بکشند. مردم میآیند تا تکههای تنْ را خاک کنند، اما همهچیز دود شده رفته هوا. جلوتر که میروم، میبینم عابران رفتوبرگشت به هم تنه زدهاند و کار بالا گرفته است؛ پس خون هم را روی آسفالت میریزند. در میان جمعیت دختری میبینم که خون چشمها و صورتاش را گرفته و روی زمین خوابیده، میخواهد پا شود، اما روحاش با فاصله یکمتری از تناش ایستاده و به یکی در میان جمعیت زل زده. مردم جسماش را بر دست میگیرند و خاک میکنند، روحاش احساس سرگردانی میکند و ارتفاعش را کموزیاد میکند. سعی میکنم دقیقاً از توی جوی آب رد شوم، بااینحال وقتی درختی روبهرویم سبز میشود از توی جوی آب بیرون میآیم و به جای خیسِ پایم نگاه میکنم. صلاتِ ظهر، خیابان مرا بهجایی در دوردست میرساند، ماشینی در دوردست پارک شده. از پیادهرو فاصله میگیرم و به سمت ماشین میروم، دختربچهای توی ماشین از گرما نیمهجان است. چند سرباز سعی میکنند شیشههای ماشین را بشکنند و دخترک را بیرون بیاورند، اما آنها یکییکی فرومیریزند و خون از بخشهای مختلف تنشان در خاک فرو میرود و خودشان خاک میشوند. کودک دیگر تکان نمیخورد. باد میوزد. به پیادهرو برمیگردم و به بالکن یکی از ساختمانهای روبهرو نگاه میکنم؛ باد رختهای روی بند را با خود میبرد، اول پیراهن قرمز را، بعد روسری آبی را و سپس لباسهای کوچکتر را. به کوچهی باریکی که منتهی میشود به پیادهرو نگاه میکنم؛ پُر از خانههای قدیمی است. پنجرهها شکسته و چهارچوبها را عنکبوت گرفته. هندزفری را توی گوشام میگذارم؛ خیال میکنم رنگ سنگفرش و ساختمانها عوض شده، خیال میکنم چهقدر از این پیادهرو متنفرم، همانقدر که دوستاش دارم...

