خرید بک لینک

او در میان ایستاده، بی آنxadکه میانxadمایه باشد. شاعری که تجربه درک شاملو، اخوان و آتشی را داشته، اکنون روی سخن خود را به جوانان گرفته و از انتقال تجارب و انعکاس مفاهیم دیروز به سوالxadکنندگان امروز دریغ نمیورزد. به مثابه پلی که دو شهر را از فراز یک رود به هم راه میxadدهد. آخرین باری که او را دیدم، میxadگفت: «حالا هرگاه اراده کنم، درباره هرچیزی میxadتوانم شعر بنویسم.» اگر این سخن را از زبان شاعری خودشیفته، خامدست و پرمدعا میxadشنیدم، دیگر برای هیچxadکدام از حرفxadهایش اهمیتی قایل نمیxadشدم. اما هرمز اگر میخواست نانِ اینxadگونه سخنان را بخورد و با نامش بساطی به هم زند، خیلی پیش از اینxadها این کار را کرده بود. پس هنوز به حرفش فکر میxadکنم، در حالی که مردی را متصور میxadشوم که میxadتواند به اراده، در هر قطعه از جغرافیا و هر برهه از تاریخ بنویسد؛ شعر. بعد با خودم میxadگویم، شاید لزومی نداشته باشد، همه هم اینxadگونه باشند.

□

«و دستانم دو درخت مانده در برف است

و پاهایم دو نشانه از دو سنگ قبر

به زیر برف آن هم» (چهرهxadهای شعر امروز، 1374: 224)

شعر هرمز به ذات خویش ایستاده است، نه استراکچر، فرم، ایماژ، سمبل یا هر چه که هر کسی بر آن میایستد. میxadخواهم بگویم، هرمز پرچمی بر نیافراشته، که شعر را علم کرده است. کشوری که پرچمی ندارد، مرزی ندارد. سپس رنگی ندارد:

«و گاه که دوست دارم

رنگxadها زنم به آب و کاغذها

یعنی که نقشی برای خود سازم

دستم نمیxadرود مگر به سوی خاکستری

رودها که میxadکشم خاکستری

و دریاها و ابرهای آن خاکستری...» (همان: 225)

هرمز علیxadپور، چندین بار در سخنانش، شعر را ورطهxadای خطرناک معرفی کرده، پس فراخوان نداده تا عدهxadای را گِرد خود آورد، بلکه با ترجیح ارزشxadهای انسانی بر تلاش برای نامxadآوری چنین میxadگوید: «در کتابی به نام شاهکارها (زیباترین شعر نو) تهیه و تنظیم احمد شاملو، در حدود صدوده نام به عنوان شاعر هست. اما آیا همه این نامها هنوز حضور دارند، بدون آنxadکه انکار کنیم چند نامی هنوز جزو افتخارات شعر امروز مایند.» (مرگ شعر دهه هفتاد، 1385: 274) با این حال نمیxadتوان شعر را از نهاد علیxadپور جدا کرد، چرا که او شعر را زیسته و زندگی را به شعر در آوردهxadست. با مطالعه روند شکلxadگیری نامxadهای تازه در شعر امروز، خواهیم دید که بارها نامی از زمین سربرمیxadآورد، به شدت مورد تحسین قرار میxadگیرد و به تبع مخالفان عجولی پیدا میxadکند و زمان زیادی نمیxadگذرد که دوستxadداران و دشمنانش نام و شعرش را فراموش میxadکنند و تنها کلماتی در صفحات مجازی باقی میxadماند که حتا به درد تاریخ ادبیات هم نمیxadخورد. هرمز اما، از این دست نامی برای خود نتراشید، و نام خود را بر پیشانی فصلxadها نوشت و بر سالxadها صبر کرد. «با آنxadکه سی بهار مرده لای کاغذها بود / ونام امضاهایی که دیگر یک تکه از تاریخxadاند / شاید برای همین است که اینقدر تنها هستم...» درباره هرمز و شعر ناب، یا مولفهxadهای بومی در شعر او یا مفاهیمی از این دست پیش از این مطالبی ارایه شده و میxadشود، اما آنچه ذهن مرا به خود مشغول داشته «اندوه» در شعر ایشان است. به وضوح ردپای غم را در پارهxadهای مختلف شعر او خواندهxadام، دیدهxadام. حتا در مواقعی که چینش واژگان به شکلی صورت میxadگیرد که با تونالیتهxadی تندتری – به نسبت – روبهxadرو هستیم، اما شاهد بغضی آنxadچنان که در گلوی زندهxadیاد بهمن علاءالدین بود، هستیم. نمیخواهم مسعود بختیاری و هرمز علیxadپور را در دو سمت موسیقی و شعرِ آشنای مخاطب خوزستانی بگذارم، اما قرابتی استوار بر اندوه، در لحن این دو هنرمند، غیر قابل انکار است. اندوه، اما در شعر هرمز از جنس اندوههای آیینی، اجتماعی یا مناسک عزاداری نیست، بلکه اندوهی فردی و متعلق به شاعر است. اندوهی که قرار نبوده باشد، یعنی تصمیم مولف نبوده، اما هست. شبیه این که در چشمxadهای کسی خیره شوی و ندانی که چه رنگی است. داری نگاه میxadکنی، ولی نمیxadدانی. و در ادامه تصویر است، چیزی که شاعر در به پا کردنش تبحر دارد:

«همچون من سمت درخت تپهxadهای دور

با زانوان غریب به سایه سار مهتاب و

این دشت مال میر

آنجا که خرمن کوچک

در خود نشسته است...

آه که هر ولایتی

جز گریه نمیxadدهد به من» (نرگس فردا: 1371: 14)

هر ولایتی، لاجرم دستxadآوردی و هدیهxadای دارد، اما آنxadچه برای هرمز دارد، گریه است، و البته این گناه شهرها نیست و هست، که بغض از گلوی شاعر به چشمxadهایش میxadرسد. گریه، بیشتر، از فرط سوال و جستجو است، کاویدن جهان از پی آنxadچه غیر قابل شرح است.

«کز دیدگان ما دور است خفتن به سایهxadها

سپس حیرتی که گریه بود ایلی بود...» (همان: 27)

بیxadقراری؛ آنxadچه در جان شاعر پنهان است بیxadقراری است. سپس پی بُنِ بیxadقراری رفتن و نیافتن. خود را تنها دیدن و بازگشت به بیxadقراری. و در ادامه دوباره اندوه:

چقد صبحxadها بیایند و من نتوانم

صبحxadهای مویه را از یاد بَرَم

که آدمی تنهاست و

شعله کهن میxadسوزد

بر پهنه آبxadها و گاهی به صحراها» (به لامکان به نرگسxadها، 1389: 22)

و بسامد واژهxadی مرگ بر بستر عناصر طبیعت، نشان از فضایی دیگر دارد. روایت داستانxadهایی که خارج از شهر و در و دیوارش اتفاق میxadافتند، اما از راه کلمات به جان مردم شهر میxadخلند. با خواندن شعرهای هرمز علیxadپور؛ روحی را پیش روی خود میxadبینم، در حال عبور از جادهxadای کوهستانی. پا روی علفxadها میxadگذارد، بیxadآنxadکه ساقهای زیر پایش خم شود و در تاریکیِ منتهی به نور قدم میxadزند، بیxadآنxadکه شاخهxadهای بلوط تکان بخورند. اگر شعر گفتن، تجربهxadای شخصی باشد؛ چرا شعر خواندن نباشد؟

اما مرگی که از آن سخن گفتم، جنازهxadای روی دست نمیxadگذارد و تنها، موتیف دفترهاست.

1. «بر پیرترین گردوی این جهان / نام مرا بنویسید / تا هر بهار برای او بمیرم باز (همان: 26)

2. ... روز نخست را نیز به یاد نمیxadآوری / و بردهxadای از یاد که غمگینxadترین پرندگان نمرده است و / غمگینxadترین گل جهان هنوز هم زنده هست... (همان: 31)

3. ...از کتابxadهای تازه وکهنه / از آینه / میxadنگرد به من دایم مرگ (همان: 41)

4. که رو به مرگ نشستهxadام و / دو پای خستهxadام / مدفون به قلهxadهای بیxadرنگ است (همان:140)

اما به قول هرمز؛ «به مردگان نگاه مکن اینxadقدر» - اگر چه یکی از زندهxadترین شاعران و شعرهای امروز را میxadخوانم - و خوشحالم که این فرصت وجود دارد که گاهی با دوستان، پای حرفxadهای هرمز میxadنشینیم و میxadایستیم.

منابع:

- علیxadپور، هرمز. نرگس فردا، انتشارت نوید شیراز، شیراز: 1371.

- ــــ . به لامکان به نرگسxadها، نشر تکا، تهران: 1389.

- ــــ . چهرهxadهای شعر امروز، مجله کلک، شماره 61 و 62، تهران: فروردین و تیر 1374.

- ــــ . مرگ شعر دهه هفتاد، مجله رودکی، شماره 12 و 13، تهران: اسفند 1385

نشریه ادبی پاد

برچسب: نویسنده: ساناز رستمی تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 19:18

صفحه بندی