خرید بک لینک

نشد که قاطی آدمهایت

از آنهمه شمشیر، قیمهقیمهی نذری باشم

به دستهها نپیوستم

و تنها آن دست را بالای علم نگاه کردم

چشم بد دور چه برادری...

من نبودم

آدمهایت هم نبودند

به ما بگو سینهات به سُمِ ستوران چه گفت

گلویت به چاقو چه گفت؛ بریدش

و این ظرفهای یکبار مصرف چه میگویند به سینهی آسفالت

چرا همهچیز را تمام نکردی؟

کمک کن به تکیهی آدمهایت

بیا به منبر برو، میکروفون را بگیر

میدهند؟

بگو این تویی که هر روز در پیادهروها ذبح میکنند

این خون توست روی سینهی دیوار

روی سیاهِ آسفالت

دستِ تمام گداها حقِ تو را میخواست

ندادند

و روی تمام کارتونها تو خوابیدهای

من را به خانه ببر، بگو «حالا آرام بگیر».

برچسب: نویسنده: ساناز رستمی تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 19:18

صفحه بندی